عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اولین قدم های کوچولویت...

از اواسط 11 ماهگی ات یاد گرفته ای که وقتی تو رو روی دیوار تکیه می دیم کاملا می ایستی و اگه تنبلی نکنی حتی چند قدم هم بر می داری ... مدت زمانی که تنها می ایستی بیشتر شده و  چند قدم هم بر می داری. تقریبا از اواسط  اسفند 1390 می تونستی در حد یک یا دو قدم تنها برداری و سریع می افتادی زمین... در ضمن ایامی که یه کمی باهات تمرین می کنم،  طبق معمول بابا محمد طرف تو رو می گیره و می گه دخترم رو زیاد خسته نکن ... همیشه مامان جونی می گه اگه مشکلات دندون درآوردن سارینا نبود، خیلی زودتر سارینا راه می افتاد. واقعا درست هم می گه تا می ری یک کمی وزن بگیری و تقویتت کنیم، دوباره زمان درآوردن دندون بعدی ات می شه و کلی اذیت ...
29 فروردين 1391

همه جوره می خوابی !!!

سارینا جون، از نحوه خوابیدنت نپرس که برای خودش واقعا فیلمیه ، کاملا توی رخت خوابت چرخ می زنی و هر حالتی که فکر کنی می خوابی و حتی بعضی مواقع چند قدمی رو توی خواب چهار دست و پا راه می ری و بیرون از رخت خوابت دوباره خوابت می بره . حتی چند باری واقعا ترسیدم ، وقتی از خواب بلند شدم سر جات نبودی و یه کمی که دورم رو نگاه کردم، بالای سر یا پایین پاهام دیدم که خوابیدی...     اگه توی عکس بالا یک کمی دقت کنی، متوجه می شی که کاملا بالشی که روش می خوابی زیر پاهات قرار گرفته!!! واقعا پشه بند هم برای خودش نعمتیه، چون مواقعی که یک کمی توی خواب تو رخت خوابت می چرخی، پشه بند یک کمی مانع حرکاتت می شه و نمی گذاره...
29 فروردين 1391

شروع دوباره...

سلام اولا تولدت مبارک....................... جشن تولدت خیلی عالی بود ایشالاه به همین زودی گزارش کامل از جشن به همراه کلی عکس رو تو وبلاگت می گذارم. ثانیا بعد از جشن تولدت کمی سرم خلوت شده و می خوام به امید خدا تمام خاطرات اسفند ١٣٩٠ به بعدت رو برات کامل بنویسم......   پس به امید خدا شروع می کنیم................   ...
29 فروردين 1391

خاطرات باقی مانده از اسفند 1390

سارینا جون، از اسفند ١٣٩٠  خونه تکانی رو شروع کردیم و درگیر تهیه کارت های عیدت و طراحی تقویم جدیدت بودم ، به همین خاطر نتونستم یک سری از خاطرات اسفند ١٣٩٠ رو توی وبلاگت وارد کنم . ایشالاه که درکم می کنی و فکر نمی کنی که تنبلی کردم، چون واقعا چند شب برنامه ریزی کردم که مطالب جدید رو وارد کنم ولی به قدری خسته و درگیر کارها بودم، نمی تونستم پشت کامپیوتر بنشینم... بعد از ورود به سال نو هم که، بیشتر شب ها خونه فامیل برای عید دیدنی می رفتیم و یا بعضی شب ها تا دیر وقت بیرون از خونه بودیم و فرصتی نداشتم .... ولی قول می دم جبران کنم . عزیز دلم، نفس مامانی، این چند تا پستی که برات می نویسم از اتفاقات اسفند ١٣٩٠ هست و ایشالاه وقت...
14 فروردين 1391
1